این وبلاگ شامل: احادیث معصومین+مقاله+دانلودکتاب+موسیقی و نقد فیلم و صدها مطلب خواندنی میباشد... این وبلاگ به آدرس جدیدی منتقل شد : www.1ADAM.blogsky.com
هر از گاه در خانه پیامبر غذایی پخته می شد تا میان فقرای مدینه تقسیم
شود . رسول خدا خود کاسه ها را پر می کرد و دست به دست می داد تا به مردمی برسد که
تا کنار در ازدحام کرده بودند . پیامبر غذا را در کاسه می ریخت و با خود می گفت :
" خدیجه این غذا را بسیار دوست داشت " خدیجه این غذا را بسیار ... زنی
از میان زنان بر آشفت : " چقدر از او یاد می کنید که پیرزنی فرتوت بود . حال
آنکه خداوند به شما زنانی جوان تر و زیباتر عنایت کرده است .
" چشم های پیامبر خیس شد نگاهش از زنان از جماعت منتظر
از مدینه دور رفت .... از حرا برگشته بود . از هیبت وحی می لرزید . خدیجه او را با رو
اندازی پوشاند . کنارش نشست . با نگرانی به او چشم دوخته بود و آرام صورت عرق کرده اش را
نوازش می کرد . آرام بگیر محمد آرام . تو نه دچار وهم شده ای نه گرفتار خیال تو
پیامبری و من سالهاست که منتظر بودم و می دانستم بگذار اولین کسی باشم که به تو
ایمان می آورد . حتی پیشتر از آنکه خود پیامبری ات را باور کرده باشی . پیامبر سرش
را بلند کرد به چهره زنان نگریست : " خدیجه ! دیگر مانند خدیجه کجاست آن زمان
که دیگران سخنانم را نپذیرفتند مرا تصدیق کرد و بر سر دین خدا با من بود و اموالش را
در راه آن به کمک من گرفت
...."
بزرگان مدینه به نخلستان آمدند : " علی !فاطمه
خواستگاری همه ما را یک به یک رد کرده است شاید منتظر تواند ؟ چرا با پیامبر حرف
نمی زنی ؟ " علی به دستهایش نگاه کرد که از کار سخت مجروح بود و
اندیشید : فاطمه بیشتر از این هاست فاطمه بسیار بیشتر از این هاست .
دوستانش دوره اش می کنند : " برو حرف بزن پیامبر هیچ کدام از ما را به اندازه
تو دوست نمی دارد . تو با او بزرگ شده ای فاطمه تو را از همه مردمان بهتر
می شناسد چرا ایستاده ای . " علی همه چیز را رها می کند و تا خانه
پیامبر به شتاب می آید و در راه به هزار زبان فاطمه را خواستگاری می کند .
اما حال مقابل پیامبر دو زانو و سر به زیر نشسته و سکوت کرده است پیامبر منتظر می
ماند علی سکوت کرده است " چه می خواهی پسر عمو ؟ " مهاجرین
و انصار می گویند ... یا رسول ا... شما مرا می شناسید سابقه ایمانم را جنگهایم را
و ... تهی دستی ام را . " چه می خواهی برادر من ؟ " آنها می گویند
شما خواستگاران بسیاری را رد کرده اید ... آیا ... آیا مرا می پذیرید
؟ پیامبر به مهربانی می خندد : " تو در خانه من بزرگ شده ای علی
در خانه من خدیجه و فاطمه اما پیش از هر چیز بگذار از فاطمه
بپرسم حتی اگر جبرئیل خبر ازدواج شما را در میان اهل آسمان برایم آورده باشد
. رضایت فاطمه شرط است . "پیامبر با انکه پیشاپیش پاسخ را می
دانست خواستگاری بزرگان مدینه را برای فاطمه شرح می دهد : " دخترم چه
می گویی ؟ " فاطمه شرم می کرد چیزی نمی گفت زمین را نگاه می کرد و
صورتش را کمی فقط کمی با حرکتی ظریف بر میگرداند و این برای پیامبر کافی بود تا به
مهمترین و ثروتمندترین مردان مهاجر و انصار جواب رد بدهد : " نه فاطمه
راضی نیست رضایت و خواست او شرط اول است ... من در انتظار فرمان خدایم مانده ام تا
او برای فاطمه کسی در خور او تزویج نماید . " و حالا جبرئیل می گوید :
فاطمه همسر علی است این را همه اهل آسمان می دانند . با این همه
پیامبر گفت رضایت فاطمه شرط است . مقابل فاطمه نشست : " علی
تو را از من خواستگاری کرده است . او را می شناسی و می دانی چه اندازه دوستش دارم
با این همه تو بگو آیا تقاضایش را می پذیری ؟ " فاطمه باز هم به شرم
سر به زیر انداخت و سکوت کرد اما سر برنگرداند و سرخی لطیفی به گونه هایش دوید .
پیامبر خندید : ا... اکبر سکوتها اقرارها سکوت علامت رضاست . پیامبر نزد علی
آمد : چه داری تا مهریه فاطمه من باشد ؟ علی گفت : خود بهتر می
دانید زرهی شمشیری و شتری آبکش ! پیامبر گفت : " شمشیر و شتر را برای زندگی و
جهاد می خواهی زره را بفروش . "
زره را فروختند و به بهایش عطر خریدند ! و ما ارسلناک الا رحمه
للعالمین .پیامبر پول زره را سه قسمت کرد : به بیشترین بها عطر خرید بخشی غذا و
پاره ای دیگر آنچه برای زندگی به کار می آید .حال آنچه خریده بودند پیش روی پیامبر
بود : عطر – دو کوزه سفالی – دو سبوی سفالی با لغاب سبز – ظرفی برای آب – قدحی
برای شیر – ظرفی مسی برای پختن غذا – یک مشک آب – آسیای دستی – فرشی از پوست – یک
عبا – یک حصیر – یک پرده پشمی – تخت خواب - رخت خوابی از کتان خشن مصری –
قطیفه سیاه خیبری – یک روسری – یک پیراهن . اشک در چشم های پیامبر جمع شد به آسمان
نگاه کرد : " خداوندا مبارک گردان بر خانواده ای که مهمترین اسباب زندگی
آنها گلین است . "
خانه علی شلوغ بود پر از سرو صدا و خنده جوانانه دوستانش .
مقداد – عمار – سلمان که همه جا می شد با هم دیدشان در جنگ در مسجد در نخلستان وقت
آبیاری . جمع شده بودند خانه داماد ریگ های ریز می آوردند برای کف حیلط و شن نرم
برای کف اتاق ها یکی آب می کشید یکی بر روی ریگهای تفتیده در آفتاب آب می پاشید تا
هوای خانه وقت آمدن عروس خنک تر باشد . یکی از اتاق علی را صدا زد :
لباسهایتان را کجا آویزان می کنید ؟ اینجا جای خوبی برای اویختن لباس هاست علی
چوب بلندی آورد و هر دو با هم آن را به دیوار کوبیدند . یکی پرده می زد یکی حصیر
را روی شن های نرم پهن می کرد . علی ! اینجا برای ساختن تنور خوب است .
هیزم ها را این گونه بچینیم ؟ طناب چاه را باید همین روزها عوض کنی ! خانه داماد
شلوغ بود پر از شوخی های شاد جوانانه و علی بیش از همه می خندید .
گوشت و نان را من می دهم خرما و روغن با تو بگذار رسم ولیمه دادن در
شادی ها برای امت من باقی بماند . علی خرما اورد و روغن . پیامبر خود آستین
ها را بالا زد هسته خرماها رابیرون آورد و در ظرف بزرگی با روغن تفت داد . گوسفندی
را هم برای شام قربانی کرده بودند : علی مهمانانت را برای شام دعوت کن . علی
به مسجد رفت که پر از نمازگزاران مرد و زن بود حیا کرد گروهی را دعوت کند و عده ای
را نه روی پله منبر ایستاد صورتش از شادی برق میزد نمی دانست چگونه خبر ازدواجش را
به مردم بدهد . سرانجام گفت : پیامبر همه شما را به شام عروسی دخترش فاطمه
دعوت کرده است . وته دلش از نگرانی می لرزید کمی خرمای تفتیده و گوسفندی برای این
جماعت انبوه چقدر کم بود . پیامبر چشم های علی را خواند
" نگران چه هستی علی جان برادرم ! من دعا می کنم و خدا به
غذای عروسی تو برکت خواهد داد فقط به انها بگو ده نفر ده نفر بیایند خانه کوچک است
. " همه اهل مدینه مهمان آنها بودند . همه سیر از غذایی لذیذ و شاد از مهمانی
از خانه بیرون می رفتند . و ظرفهای غذا هنوز از نان گوشت و خرما پر بود . فاطمه
عروس بود نشسته بر " شهبا " اسب پیامبر . مردان بنی هاشم پیشاپیش مرکب عروس
می رفتند و تیغه برهنه شمشیرهای کشیده شان به رسم دیرین عرب با آهنگ هلهله زنان در
نور می رقصید . زنان اطراف مرکب عروس را گرفته بودند لباسش از همه آنها کهنه تر
بود که ساعتی پیش پیراهن تازه عروس را به سائلی بخشید و این اگرچه چشم های بسیاری
را به اشک نشانده بود اما از شادی جشن چیزی کم نمی کرد . زنی از زنان پیامبر خواند
:
سرن بعون ا... یا جارتی *** و اشکرنه فی کل حالات
بروید خواهران من به یاری خداوند و شکرگزارید او را .
بروید همراه بهترین زنان که فدای او باد همه کسان و خویشان ... زنی
دیگر از میان زنان می خواند : تو فاطمه بهترین زنان جهره ای چون ماه تابان
خدایت برتری داد بر جهانیان
باید که برگزید او را با آیه های قرآن
شوی توست رادمردی جوان
علی که برتر است از همگان ...
خواهران من ببرید او را که بزرگوار است و از خاندان بزرگان . زنی دیگر
شعر راپی می گرفت فرصتی بود برای نمایش سخن دانی زنان عرب که به آن می بالیدند
.پیامبر کنار در ایستاده بود کاروان شادی عروسی را نگاه می کرد . و بیشتر از همه
دلتنگ خدیجه بود .
آرزوی خیر و برکت پیران هلهله زنان و رقص شمشیر مردان که تمام شد
مهمانان که رفتند علی و فاطمه بر حصیری که هنوز از نم آبی که دوستان
علی بر کف شنی اتاق پاشیده بودند خنک بود نشستند . هر دو چشم دوخته به بافه
های حصیر خاطره ها داشتند از هم از روزهای مکه وقتی کودک بودند و خدیجه هنوز بود و
مهربانی اش هر تلخی را شیرین می کرد . از روزهای سخت شعب ابی طالب که باهم سر کرده
بودند . از مکه ی بدون خدیجه وقتی فاطمه سر پیامبر را از خاک و خاکستر می
شست و علی از خشم دندان بر دندان می سایید تا اشک هایش در حضور فاطمه
کوچک پایین نریزد . از لیله المبیت هجرت وقتی علی تمام مسیر مکه تا مدینه
را پای مرکب فاطمه راه آمده بود تا سلامت به دست پدرش برساندش از آوارگی – مدینه –
جنگ – شادی روز ساخته شدن مسجد النبی – وای – کدام لحظه زندگی فاطمه از علی
خالی بود ؟ چرا این همه غریبی می کرد ؟ کسی در زد . فاطمه از جا پرید . در
زدن را می شناخت . پیامبر بود کاسه آبی آورد بر سینه فاطمه پاشید و بر سینه
علی . دعایشان کرد سفارش شان کرد : " علی خوش به حال تو که
زیباترین و نیکوترین زنان همسر توست . خوش به حال تو فاطمه که همسرت جوان
مرد ترین و نیکوترین مردان عالم است . خدایا این دو عزیزترین و گرامی ترین انسان
ها نزد من اند به ایشان برکت بده . "
سلمان این غریبه ایرانی دوست نزدیکشان بود . شاد بود یا غمگین به خانه
آنها می آمد تا شادی اش را با آنها قسمت کند یا غمهایش را و غربتش را در پناه آنها
از یاد ببرد .آن روز هم سلمان بود که در می زد . علی از چاه آب می کشید و فاطمه
با دستی کودکش را آرام می کرد و با دستی سنگ سنگین آسیا را می چرخاند . سلمان آمد
نگاهشان می کرد و به یاد شاهزادگان ایرانی می افتاد . چقدر سادگیشان را دوست می
داشت جلو دوید بگذارید کمک کنم . کار علی تمام شده بود : " فاطمه
بگو چه کار کنم ؟ " و خواست کودک را آرام کند . فاطمه گفت : " نه
من آرامش می کنم تو گندم ها را آسیاب کن سلمان تو هم تنور را روشن کن تا نان تازه
بپزیم . " علی آسیا را می چرخاند سلمان هیزم ها را در تنور می چید و فاطمه
کودک را می خواباند در خانه به مسجد باز می شد دیوار به دیوار خانه پیامبر نزدیک
باب جبرئیل آنجا که جبرئیل می ایستاد و برای ورود به خانه پیامبر اجازه می خواست .
ماذنه بلال روبروی در بود با ده دوازده قدم فاصله . صدای حرف زدن پیامبر را از
همین جا میشد شنید .
فاطمه خسته بود و خوشبخت می خنديد...
و بهشت همان خانه كوچك بود............ .
با تشكر ازhttp://www.parvanehsokhteh.blogfa.com
تهيه شده توسط
امیــــــر
در تاريخ
پنجشنبه ۲۱ آبان ۸۸ ساعت ۱۰:۱۱|
نظرات (1)